تبليغاتX
 وبلاگ یونیک

هدیه خدایی من...

 

دوست  دارم بنویسم

آنقدر دوست دارم از تو بنویسم ...

 

تویی که تمام فکر و ذکر من شده ای

تویی که تمام وجود من شده ای

تویی که تمام سلولهای هستی ام

از یاد و اسم تو جان میگیرند ...

و همه همصدا هر لحظه

نام ترا می خوانند

 

دوست دارم آنچنان که در درون

هر لحظه  نام زیبایت را ذکر میگویم

بر زبان نیز جاری کنم .

 

تو با من چه کرده ای که

تمام وجودم  با ریتمی خاص

تو را میطلبد ...

از کجا شروع شد قصه منو تو؟

از یک آرزوی ساده

همین قدر که فکرش از ذهنم خطور کرد

آری بیشتر از اینش را

به خودم  اجازه نمیدادم

 

تو خیلی پاک بودی

خیلی معصوم

همچون کودکی در گهواره ...

من به حالت قبطه می خوردم

تو کجا و من کجا؟

 

چقدر این فاصله برایم محال بود و بعید

همچون زمین تا آسمان

تو به حقیقت آسمانی بودی و من

هنوز نمیتوانستم از تعلقات زمینی خود را رها کنم

 

اگر چه گهگاه به تو فکر میکردم

ودیدنت برایم آرزویی قشنگ بود

و روز دیدارت :

آن روز خدا با من دوست بود و

هدیه ام میداد.

و اکنون خدایم ترا به من هدیه داده است

آری در تمام زندگیم جاری شده است

یاد و خاطره و وجود تو

 

 

ای کاش میدانستم تو از چه در ستیزی

به من بگو تو از چه می گریزی؟

 

من نیز با خویش در ستیزم

به من بگو آیا

هدیه پس گرفتنی است؟

 

 Visit Us @ www.MumbaiHangOut.OrgVisit Us @ www.MumbaiHangOut.Org

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط یونیک در دوشنبه 1387/10/23 ساعت 9:33 موضوع | لینک ثابت


زیارت عاشورا

 

بسم الله الرحمن الرحیم



اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ

* * * * * * سلام بر تو اى ابا عبداللّه سلام بر تو اى فرزند

رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا خِيَرَةَ اللَّهِ وَابْنَ خِيَرَتِهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا

رسول خدا سلام بر تو اى برگزيده خدا و فرزند برگزيده اش سلام بر تو اى

بْنَ اَميرِ الْمُؤْمِنينَ وَابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيّينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ فاطِمَةَ

فرزند امير مؤ منان و فرزند آقاى اوصياء سلام بر تو اى فرزند فاطمه

سَيِّدَةِ نِساَّءِ الْعالَمينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ثارَ اللَّهِ وَابْنَ ثارِهِ وَالْوِتْرَ

بانوى زنان جهانيان سلام بر تو اى كه خدا خونخواهيش كندو فرزند چنين كسى و اى كشته اى كه انتقام


الْمَوْتُورَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكُمْ

كشته گانت نگرفتى سلام بر تو و بر روانهائى كه فرود آمدند به آستانت ، بر شما همگى از جانب

مِنّى جَميعاً سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ

من سلام خدا باد هميشه تا من برجايم و برجا است شب و روز اى ابا عبداللّه

لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَجَلَّتْ وَعَظُمَتِ الْمُصيبَةُ بِكَ عَلَيْنا وَعَلى

براستى بزرگ شد سوگوارى تو و گران و عظيم گشت مصيبت تو بر ما و بر

جَميعِ اَهْلِالاِْسْلامِ وَجَلَّتْ وَعَظُمَتْ مُصيبَتُكَ فِى السَّمواتِ عَلى

همه اهل اسلام و گران و عظيم گشت مصيبت تو در آسمانها بر

جَميعِ اَهْلِ السَّمواتِ فَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِ

همه اهل آسمانها پس خدا لعنت كند مردمى را كه ريختند شالوده ستم و بيدادگرى

عَلَيْكُمْ اَهْلَ الْبَيْتِ وَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقامِكُمْ وَاَزالَتْكُمْ عَنْ

را بر شما خاندان و خدا لعنت كند مردمى را كه كنار زدند شما را از مقام مخصوصتان و دور كردند شما را از


مَراتِبِكُمُ الَّتى رَتَّبَكُمُ اللَّهُ فيها وَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً قَتَلَتْكُمْ وَلَعَنَ اللَّهُ

آن مرتبه هائى كه خداوند آن رتبه ها را به شما داده بود و خدا لعنت كند مردمى كه شما را كشتند و خدا لعنت كند


الْمُمَهِّدينَ لَهُمْ بِالتَّمْكينِ مِنْ قِتالِكُمْ بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَاِلَيْكُمْ مِنْهُمْ

آنانكه تهيه اسباب كردند براى كشندگان شما تا آنها توانستند با شما بجنگند بيزارى جويم بسوى خدا و بسوى شما


وَمِنْ اَشْياعِهِمْ وَاَتْباعِهِمْ وَاَوْلِياَّئِهِم يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ

از ايشان و از پيروان و دنبال روندگانشان و دوستانشان اى اباعبداللّه من تسليمم و در صلحم

سالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَلَعَنَ اللَّهُ آلَ زِيادٍ

با كسى كه با شما در صلح است و در جنگم با هر كس كه با شما در جنگ است تا روز قيامت و خدا لعنت كند خاندان زياد

وَآلَ مَرْوانَ وَلَعَنَ اللَّهُ بَنى اُمَيَّةَ قاطِبَةً وَلَعَنَ اللَّهُ ابْنَ مَرْجانَةَ وَلَعَنَ

و خاندان مروان را و خدا لعنت كند بنى اميه را همگى و خدا لعنت كند فرزند مرجانه (ابن زياد) را و

اللَّهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَلَعَنَ اللَّهُ شِمْراً وَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسْرَجَتْ وَاَلْجَمَتْ

خدا لعنت كند عمر بن سعد را و خدا لعنت كند شمر را و خدا لعنت كند مردمى را كه اسبها را زين كردند و دهنه زدند

وَتَنَقَّبَتْ لِقِتالِكَ بِاَبى اَنْتَ وَاُمّى لَقَدْ عَظُمَ مُصابى بِكَ فَاَسْئَلُ اللَّهَ

و به راه افتادند براى پيكار با تو پدر و مادرم بفدايت كه براستى بزرگ شد مصيبت تو بر من پس مى خواهم از

الَّذى اَكْرَمَ مَقامَكَ وَاَكْرَمَنى بِكَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمامٍ

آن خدائى كه گرامى داشت مقام تو را و گرامى داشت مرا بخاطر تو كه روزيم گرداند خونخواهى تو را در ركاب آن امام


مَنْصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ اَللّهُمَّ اجْعَلْنى

يارى شده از خاندان محمد صلى اللّه عليه و آله خدايا قرار ده مرا

عِنْدَكَ وَجيهاً بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ فِى الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ يا اَبا

نزد خودت آبرومند بوسيله حسين عليه السلام در دنيا و آخرت اى ابا

عَبْدِاللَّهِ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلى اللَّهِ وَاِلى رَسُولِهِ وَاِلى اميرِالْمُؤْمِنينَ وَ اِلى فاطِمَةَ

عبداللّه من تقرب جويم به درگاه خدا و پيشگاه رسولش و اميرالمؤ منين و فاطمه

وَاِلَى الْحَسَنِ وَاِلَيْكَ بِمُوالاتِكَ وَبِالْبَراَّئَةِ [مِمَّنْ قاتَلَكَ وَ

و حسن و شما بوسيله دوستى تو و بوسيله بيزارى از كسى كه با تو مقاتله كرد و

نَصَبَ لَكَ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرائَةِ مِمَّنْ اَسَّسَ اَساسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِ

جنگ با تو را برپا كرد و به بيزارى جستن از كسى كه شالوده ستم و ظلم

عَلَيْكُمْ وَاَبْرَءُ اِلَى اللّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ] مِمَّنْ اَسَسَّ اَساسَ ذلِكَ وَبَنى

بر شما را ريخت و بيزارى جويم بسوى خدا و بسوى رسولش از كسى كه پى ريزى كرد شالوده اين كار را و پايه گذارى كرد


عَلَيْهِ بُنْيانَهُ وَجَرى فى ظُلْمِهِ وَجَوْرِهِ عَلَيْكُمْ وَعلى اَشْياعِكُمْ بَرِئْتُ

بر آن بنيانش را و دنبال كرد ستم و ظلمش را بر شما و بر پيروان شما بيزارى جويم

اِلَى اللَّهِ وَاِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَاَتَقَرَّبُ اِلَى اللَّهِ ثُمَّ اِلَيْكُمْ بِمُوالاتِكُمْ وَمُوالاةِ

بدرگاه خدا و به پيشگاه شما از ايشان و تقرب جويم بسوى خدا سپس بشما بوسيله دوستيتان و دوستى

وَلِيِّكُمْ وَبِالْبَر آئَةِ مِنْ اَعْداَّئِكُمْ وَالنّاصِبينَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَبِالْبَر آئَةِ

دوستان شماو به بيزارى از دشمنانتان و برپا كنندگان (و آتش افروزان ) جنگ با شما و به بيزارى

مِنْ اَشْياعِهِمْ وَاَتْباعِهِمْ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ

از ياران و پيروانشان من در صلح و سازشم با كسى كه با شما در صلح است و در جنگم با كسى كه با شما


حارَبَكُمْ وَوَلِىُّ لِمَنْ والاكُمْ وَعَدُوُّ لِمَنْ عاداكُمْ فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى

در جنگ است و دوستم با كسى كه شما را دوست دارد و دشمنم با كسى كه شما را دشمن دارد و درخواست كنم از خدائى كه


اَكْرَمَنى بِمَعْرِفَتِكُمْ وَمَعْرِفَةِ اَوْلِياَّئِكُمْ وَرَزَقَنِى الْبَراَّئَةَ مِنْ اَعْداَّئِكُمْ

مرا گرامى داشت بوسيله معرفت شما و معرفت دوستانتان و روزيم كند بيزارى جستن از دشمنانتان را


اَنْ يَجْعَلَنى مَعَكُمْ فِى الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ وَاَنْ يُثَبِّتَ لى عِنْدَكُمْ قَدَمَ

به اينكه قرار دهد مرا با شما در دنيا و آخرت و پابرجا دارد براى من در پيش شما گام

صِدْقٍ فِى الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ وَاَسْئَلُهُ اَنْ يُبَلِّغَنِى الْمَقامَ الْمَحْمُودَ لَكُمْ

راست و درستى (و ثبات قدمى ) در دنيا و آخرت و از او خواهم كه برساند مرا به مقام پسنديده شما

عِنْدَ اللَّهِ وَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارى مَعَاِمامٍ هُدىً ظاهِرٍ ناطِقٍ [بِالْحَقِّ]

در پيش خدا و روزيم كند خونخواهى شما را با امام راهنماى آشكار گوياى [به حق ]

مِنْكُمْ وَاَسْئَلُ اللَّهَ بِحَقِّكُمْ وَبِالشَّاْنِ الَّذى لَكُمْ عِنْدَهُ اَنْ يُعْطِيَنى

كه از شما (خاندان ) است و از خدا خواهم به حق شما و بدان منزلتى كه شما نزد او داريد كه عطا كند


بِمُصابى بِكُمْ اَفْضَلَ ما يُعْطى مُصاباً بِمُصيبَتِهِ مُصيبَةً ما اَعْظَمَها

به من بوسيله مصيبتى كه از ناحيه شما به من رسيده بهترين پاداشى را كه مى دهد به يك مصيبت زده از مصيبتى كه ديده براستى چه


وَاَعْظَمَ رَزِيَّتَها فِى الاِْسْلامِ وَفى جَميعِ السَّمواتِ وَالاَْرْضِ اَللّهُمَّ

مصيبت بزرگى و چه داغ گرانى بود در اسلام و در تمام آسمانها و زمين خدايا

اجْعَلْنى فى مَقامى هذا مِمَّنْ تَنالُهُ مِنْكَ صَلَواتٌ وَرَحْمَةٌ وَمَغْفِرَةٌ

چنانم كن در اينجا كه ايستاده ام از كسانى باشم كه برسد بدو از ناحيه تو درود و رحمت و آمرزشى

اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْياىَ مَحْيا مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَمَماتى مَماتَ

خدايا قرار ده زندگيم را زندگى محمد و آل محمد و مرگم را مرگ

مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ اَللّهُمَّ اِنَّ هذا يَوْمٌ تَبَرَّكَتْ بِهِ بَنُو اُمَيَّةَ وَابْنُ آكِلَةِ

محمد و آل محمد خدايا اين روز روزى است كه مبارك و ميمون دانستند آنرا بنى اميه و پسر آن زن

الاَْكبادِ اللَّعينُ ابْنُ اللَّعينِ عَلى لِسانِكَ وَلِسانِ نَبِيِّكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ

جگرخوار (معاويه ) آن ملعون پسر ملعون (كه لعن شده ) بر زبان تو و زبان پيامبرت كه درود خدا بر او

وَآلِهِ فى كُلِّ مَوْطِنٍ وَمَوْقِفٍ وَقَفَ فيهِ نَبِيُّكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ

و آلش باد در هر جا و هر مكانى كه توقف كرد در آن مكان پيامبرت صلى اللّه عليه و آله

اَللّهُمَّ الْعَنْ اَبا سُفْيانَ وَمُعوِيَةَ وَ يَزيدَ بْنَ مُعاوِيَةَ عَلَيْهِمْ مِنْكَ

خدايا لعنت كن ابوسفيان و معاويه و يزيد بن معاويه را كه لعنت بر

اللَّعْنَةُ اَبَدَ الاْبِدينَ وَهذا يَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِيادٍ وَآلُ مَرْوانَ بِقَتْلِهِمُ

ايشان باد از جانب تو براى هميشه و اين روز روزى است كه شادمان شدند به اين روز دودمان زياد و دودمان مروان بخاطر كشتنشان


الْحُسَيْنَ صَلَواتُاللَّهِ عَلَيْهِ اَللّهُمَّ فَضاعِفْ عَلَيْهِمُ اللَّعْنَ مِنْكَ وَالْعَذابَ

حضرت حسين صلوات اللّه عليه را خدايا پس چندين برابر كن بر آنها لعنت خود

[الاَْليمَ] اَللّهُمَّ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَيْكَ فى هذَاالْيَوْمِ وَفى مَوْقِفى هذا

و عذاب دردناك را خدايا من تقرب جويم بسوى تو در اين روز و در اين جائى كه هستم

وَاَيّامِ حَيوتى بِالْبَراَّئَهِ مِنْهُمْ وَاللَّعْنَةِ عَلَيْهِمْ وَبِالْمُوالاتِ لِنَبِيِّكَ وَآلِ

و در تمام دوران زندگيم به بيزارى جستن از اينها و لعنت فرستادن بر ايشان و بوسيله دوست داشتن پيامبرت و خاندان


نَبِيِّكَ عَلَيْهِ وَعَلَيْهِمُ اَلسَّلامُ # پس مى گوئى صد مرتبه : اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ

پيامبرت كه بر او و بر ايشان سلام باد * * * * * * * * * * * خدايا لعنت كن نخستين

ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَآخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِكَ اَللّهُمَّ

ستمگرى را كه بزور گرفت حق محمد و آل محمد را و آخرين كسى كه او را در اين زور و ستم پيروى كرد خدايا

الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتى جاهَدَتِ الْحُسَيْنَ وَشايَعَتْ وَبايَعَتْ وَتابَعَتْ

لعنت كن بر گروهى كه پيكار كردند با حسين عليه السلام و همراهى كردند و پيمان بستند و از هم پيروى كردند

عَلى قَتْلِهِ اَللّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَميعاً پس مى گوئى صد مرتبه : اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا

براى كشتن آن حضرت خدايا لعنت كن همه آنها را * * * * * * * * * سلام بر تو اى

اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ

ابا عبداللّه و بر روانهائى كه فرود آمدند به آستانت ، بر تو از جانب من سلام خدا باد

[اَبَداً] ما بَقيتُ وَبَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى

هميشه تا من زنده ام و برپا است شب و روز و قرار ندهد اين زيارت را خداوند آخرين بار

لِزِيارَتِكُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى

زيارت من از شما سلام بر حسين و بر على بن الحسين و بر

اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ # پس مى گوئى : اَللّهُمَّ خُصَّ

فرزندان حسين و بر اصحاب و ياران حسين * * * * * * خدايا مخصوص گردان

اَنْتَ اَوَّلَ ظالِمٍ بِاللَّعْنِ مِنّى وَابْدَاءْ بِهِ اَوَّلاً ثُمَّ الثّانِىَ وَالثّالِثَ وَالرّابِعَ

نخستين ستمگر را به لعنت من و آغاز كن بدان لعن اولى را و سپس دومى و سومى و چهارمى را

اَللّهُمَّ الْعَنْ يَزيدَ خامِساً وَالْعَنْ عُبَيْدَ اللَّهِ بْنَ زِيادٍ وَابْنَ مَرْجانَةَ

خدايا لعنت كن يزيد را در مرتبه پنجم و لعنت كن عبيداللّه پسر زياد و پسر مرجانه را

وَعُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَشِمْراً وَآلَ اَبى سُفْيانَ وَآلَ زِيادٍ وَآلَ مَرْوانَ اِلى

و عمر بن سعد و شمر و دودمان ابوسفيان و دودمان زياد و دودمان مروان را تا

يَوْمِ الْقِيمَةِ پس به سجده مى روى ومى گوئى : اَللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ حَمْدَ

روز قيامت * * * * * * * * * * * * * خدايا مخصوص تو است ستايش

الشّاكِرينَ لَكَ عَلى مُصابِهِمْ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلى عَظيمِ رَزِيَّتى اَللّهُمَّ

سپاسگزاران تو بر مصيبت زدگى آنها، ستايش خداى را بر بزرگى مصيبتم خدايا

ارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُودِ وَثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ

روزيم گردان شفاعت حسين عليه السلام را در روز ورود (به صحراى قيامت ) و ثابت بدار گام راستيم را در نزد خودت

مَعَ الْحُسَيْنِ وَاَصْحابِ الْحُسَيْنِ الَّذينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عَلَيْه ِالسَّلامُ

با حسين عليه السلام و ياران حسين آنانكه بى دريغ دادند جان خود را در راه حسين عليه السلام

التماس دعا


 

نوشته شده توسط یونیک در یکشنبه 1387/10/08 ساعت 11:45 موضوع | لینک ثابت


یونیک جان تولدت مبارک

 

 

چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس ...

و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!

و چه اندازه شيرين است امروز ...

روز ميلا د...

روز تو !

روزي که تو آغاز شدي !

تولد مبارک

 

005

امروز روز تولد من

از همین تریبون

از تمامی دوست جونای گلم

که صمیمانه منو یاری میکنن با نظرات دلگرمشون

بخصوص یوکای عزیز و زهره جون

و عزیز دل خودم

تشکر و سپاسگذاری را میکنم .

همه تونو دوست دارم

Visit Us @ www.MumbaiHangOut.OrgVisit Us @ www.MumbaiHangOut.Org

 


 

نوشته شده توسط یونیک در جمعه 1387/09/15 ساعت 16:11 موضوع | لینک ثابت


رهایم کنید...

 

رهایم کنید ...

رهایم کنید...

میخواهم پرواز کنم

میخواهم بپرم

وای که چقدر دلم تنگ پرواز را کرده است

رهایم کنید ....

میدانستم

میدانستم یه روزی بال و پری داشته ام

میدانسم که منم نیز بالی دارم

حتی خونی نیست میدانم

اما سنگین است

قدرت پرواز دگر ندارد

سالهاست که پرواز را فراموش کرده است

اصلا گویی برای پرواز خلق نشده بود

حتی شوق پرواز را هم فراموش کرده بود

اما دیگر نمیتواند خود را به خواب زند

نمی تواند پرواز خود را انکار کند

رهایم کنید

برای خدا مرا رها کنید

بگذارید سبک بال شوم

بگذارید دوباره با پریدن آشتی کنم

چقدر غافل بودم از بالاترین نیازم

چقدر در برف بودم

اما تو بیدارم کردی

تو برفهایم را آب کردی

وگرنه من نمی دانستم که باید سر بلند کنم و آسمان را ببینم

 

Visit Us @ www.MumbaiHangOut.Org

 


 

نوشته شده توسط یونیک در چهارشنبه 1387/08/29 ساعت 11:14 موضوع | لینک ثابت


با من بمان

 

با من بمان ای مهربان

با من بمان آرام جان

میگویمت که بمانی

اما نه به این خاطر که

به من کمک رسانی

نه به این خاطر که

برای من شوی

نه فدای تو

 

من دلم نازک است

کو ... به دریا برسد

می رسد آری اما نه زود

من به این دلشادم

 

حکایت عجیبی است

که میخواهمت ولی ...

 

یک دلم میگوید

چه اهمیت دارد

درخت روی دیوار همسایه

نارنج میدهد در بهار یا سیب سرخ

 

اما یه دلم میگوید

نه درخت نیست

که درخت عمر آن کوتاه است اگر چه ...

او قابیست که ابدیت دارد

قابیست که عکس دوست درآنست

و من این را میخواهم ...

با من بمان ای مهربان ...

با من بمان ...

 

 

 


 

نوشته شده توسط یونیک در چهارشنبه 1387/08/29 ساعت 9:27 موضوع | لینک ثابت


گفتگوی من با کلاغ( 3)

 

 

کلاغ سیاه اگه حوصله داری

بیا بگو خبر واسم چی داری؟

به این دلم که آخر قصه است

بهم بگو که چه پایانی داری

 

کلاغ حال من اصلا خوش نیست

من میدونم خبر خوب به دست  نیست

ولی دیگه اصلا واسم مهم نیست 

هر چی بهم خبر بدی دیگه مهم نیست

 

کلاغ بگو می خوام دیگه تموم شه

بیا بگو دیگه میخوام راحت شه

دیگه میخوام دلم امید نبافه

چشام همش خیره به در نیوفته

 

فقط بگو دلم آروم بگیره

الان دلم مثه سرکه و سیره

اگه بگی نمیگم که تو گفتی

مگه یادت رفته اون شب چی گفتی؟

 

مگه یادت رفته وکیلم بودی؟

مگه یادت رفته محرمم بودی؟

مگه هرچی  می خواستی من نگفتم؟

مگه هرچی  بگفتم حق نگفتم؟

 

امشب میگم دیگه برام مهم نیست

امشب دلم  به انتظار یار نیست

دیگه راهی بجز فراموش کردنش نیست

بگو کلاغ تصمیم امشبمم همراه غم نیست

 

کلاغ دیگه داری حوصلمو سر می بری

هر چی میگی جز اینکه اسمی از اون ببری

 

کلاغ اون شب چیزی بهم نگفت و رفت

برای اولین بار دلم غمگین نشد که رفت

 

کلاغ چیزی نگفت و من خوابیدم

اما فرداش چیز عجیبی دیدم

 

فرداش یه دوست خبر خوش بهم داد

اما این یه رازه و نمیگم چه خبر داد

 

فقط اینو بگم دلم آروم آرومه از امشب

نه دنبال یار و نه دلتنگه از امشب

دیگه دل رو به دست صاحب دل می سپارم

دلم میخواد که اندازۀ کهکشون بشه از امشب

 

Visit Us @ www.MumbaiHangOut.Org

 

 


 

نوشته شده توسط یونیک در پنجشنبه 1387/08/09 ساعت 17:2 موضوع | لینک ثابت


What. . .If.....My Love

 


 


 

نوشته شده توسط یونیک در پنجشنبه 1387/08/02 ساعت 9:29 موضوع | لینک ثابت


حکمت...

 

عزیزا کجایی ؟ صدایم را می شنوی؟ اگه هستی که میدانم  هستی جوابم را بده ...

دستهایم در هوا می چرخند و به امید کلید  یا خود نور سرگردانم .

قدرت رفتن ندارم .

 می ترسم .می ترسم  بیفتم ،

 اگر چه میدانم زمین مسطح است ، ولی احساس میکنم بر بلندای  یک پرتگاه عظیم ایستاده ام و هر آن آماده سقوط  می باشم

می ترسم ...میترسم به چیزی سخت برخورد کنم  یا با چیزی وحشتناک روبرو شوم.

خواهش می کنم . من می ترسم .

 من به سیاهی عادت ندارم .

 دوست دارم آنقدر فریاد بزنم تا بلکه دلت به رحم آید و با

آهنگی دلنشین  حضورت را برایم اعلام کنی .

سکوت سنگینی حکم فرماست ،

 تنها در این مواقع است که من حراف میشوم  و

می خواهم با پرحرفیهای بیهوده ام تو را به حرف زدن وادار کنم.

همیشه دوست دارم شنونده باشم .

 سراپا گوشم .

 خواهش میکنم با من سخن گو تا بدانم که دوستم داری ...

بدانم که به من توجه داری ...

 وای که از فراموش شدن چقدر می ترسم...

از اینکه با من قهر شوی ...

از اینکه بی اعتنا شوی نسبت به من تنم به لرزه می افتد...

 

ولی من کاری نکرده ام . کرده ام؟خود بگو آیا خطایی از من سرزده؟

 چرا احساس می کنم که با من سر سنگین شده ای؟

چرا بوی مهربانیت را نمی توانم احساس کنم؟

چرا چشمهای زیبایت را به سوی خود نمی بینم؟

چرا احساس می کنم از من فرسنگها دور شده ای؟

خواهش می کنم... خواهش می کنم هوای تازه ات را از من دریغ مکن.

من در این هوای سنگین نمی توانم تنفس کنم ...

نمی توانم زنده بمانم ...

نمی توانم زندگی کنم ...

خواهش می کنم مرا با سکوتت شکنجه مده...

با من سخن بگو.

اینکه از تو سوالی می کنم ، خوب چه می شود پاسخم را بدهی؟

همه می دانند که من بسیار سوال می کنم...

یادمه یه دوست می گفت : نمی دانم در برابر سوالهایت چه پاسخی دهم...

کودک سه یا چهار ساله هم نیستی که با یک جواب

نادرست بپیچانمت...

او می دانست که نمی شود حقیقت را از من پنهان دریغ کرد ،

 پس تو که مظهر حقیقتی چرا قانعم نمی کنی؟

می دانم که دیگر آن دختر صبور نیستم...

 تحملم کمتر شده... همیشه بی قرارم...

به من بگو ... بگو حکمت چیست ؟

این حکمت چه حکمتی دارد که تو همیشه از آن سخن می گویی؟...

 

 


 

نوشته شده توسط یونیک در یکشنبه 1387/06/17 ساعت 21:40 موضوع | لینک ثابت


منو تنهایی...

 

تنهایم ...

خیلی تنهایم...

چشم هایم خیره به در

به انتظارت نشسته ام زانو بغل

و در حسرت دوباره دیدن رویت

با قطرات اشک

میهمانی پرشکوهی بر پهنه ی صورتم گرفته ام

تنهایم...

سرگردانم...

حیرانم...

اما برای رسیدنت

دعاهای شبانه دیگر نیست ورد زبانم

و در آغوش کشیدنت را از خدایم

عاجزانه طلب دیگر نمیکنم

دیگر حتی

حافظ را جواب کرده ام

و در خلوتم شریکش نمی کنم

دیگر با او از تو صحبت نمی کنم

و پس از درد و دل هایم

چاره و مدد نمی خواهم ...

دیگر به انتظار کلاغ نخواهم نشست

و به خبر چینی هایش

و از تو گفتن هایش

دل نخواهم بست...

 

تنهایم...

خسته ام...

به خواب خواهم رفت

اما قبل از آن

دعای دیدنت را از بر نخواهم خواند

و در تاریکی مطلق

فریاد خفته در گلویم را

در فرورفتگی های بالش رها نخواهم کرد

و انعکاس آن

وجود تب آلودم را به لرزه نخواهد انداخت

تنهایم... خیلی تنهایم....

اما برای آرامش دلم

و نزدیکی حضورت

نام زیبایت را مشق نمیکنم بر دفتر دلم

دیگر حتی برایت نامه ای نخواهم نوشت

دیگر به تو فکر نخواهم کرد

 

نه به این خاطر که از تو دور شوم

نه به این باور که فراموشت کنم

نه فدای تو

همه اینها به تو رسیدن است

البته شرط اولش صبور بودن است

میدانم روزی خواهی آمد

پس صبور خواهم ماند

 


 

نوشته شده توسط یونیک در شنبه 1387/06/09 ساعت 21:30 موضوع | لینک ثابت


خدایا برگردون دلم رو

 

 

خدایا برگردون دلم رو

                   من دل خودم رو می خوام

                             نمی خوام مثل اونا شم

                                               من دیگه نقاب نمیخوام

 

                  خدایا برگردون دلم رو

                           من دل خودم رو می خوام

                                      همونی که مثل ماه بود

                                                   شفاف و بی غل و غش بود

                                                                همونی که مثل دریا

                                                                          مثل آسمون بزرگ بود

                                   مثل آیینه بود یادته؟

                                                        میگفتی بدون خش بود

 

                                                                                               خدایا دلم کجا رفت ؟

                                                                       هان چی شد که بی صدا رفت؟

                                                       من چه کردم با دل خویش

                                      که شده پر زخم و پر ریش

 

                خدایا برگردون دلم رو

                          من دل خودم رو میخوام

                                    من گفتم این رو بدین من ؟

                                                   این دل سیاه و پر لک؟

 

                          من اگه مثل اونا شم

                                                  فرق من اونوقت چی چیه؟

                                                                              یادته چقدر دویدم

                                                                                                       تا بیام پشت یونیک شم

 

                                                                        داد زدم دیگه رسیدم

                                                        من به دشت تو رسیدم

                                          حالا بگذریم چها شد

                          تا در آغوشت رسیدم

 

                                                       شاد و خرسند و سرحال

                                            من به یاد تو خوشحال

                                                       نه گذشته نه آینده

                                                       من فقط مهمونیه حال

 

                        اما حالا خیلی وقتاست

                                   که  نیست خنده رو لبهام

                                                   من و آیینه می دونیم

                                                                  که نیست برق توی چشمام

 

                                      خدایا برگردون دلم رو

                                                        من دل خودم رو می خوام

                                                                      دوباره بشو باهام دوست

                                                                                   نگذار که بیش از این من برم از دست

 

                 خدایا اگه یه روزی

                                               بدونم ازم تو دوری

                         بدونم که دیگه رفتی

                                                            دیگه تو دوستم نداری

  

                                        نمی خوام که زنده باشم

                                                    نمی خوام اسیر باشم

                          همان موقع همان دم

                                                     به تیرم زن یکی تا نباشم

 

 

 


 

نوشته شده توسط یونیک در سه شنبه 1387/04/25 ساعت 10:42 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting